تبليغاتX
NOISEDAY

دوستم بی آنکه فرصت دیدارش را آنچنان که باید پیدا کنم رفت و وبلاگی که سه سال با آن زندگی کردم و شرح حال نویسنده اش در بسیاری از روزها برای من الهام بخش بود، فیلتر شد و من دیگر از احوالات نویسنده آن خبر ندارم. حتی نمی دانم در حال حاضر زنده هست یا نه (نویسنده این وبلاگ بیمار است)!

بعضی موجودیت ها واقعاً در زندگی ما آدم ها تاثیر گذارند هر چند هرگز آنها رو نبینی و یا ارتباط مستقیم با آنها نداشته باشی. تا وقتی هستند خیالت راحته که هستن حتی اگه اونها رو نبینی ولی وقتی نیستن کمبودشون رو احساس می کنی با اینکه توی دیدنشون فرقی برات نباشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط noise  | 

توی این دنیا زندگی می کنی و هر روز مسیر زندگی ات رو به یک سمت می کشونی. کافی بین این دو راه یکی رو انتخاب کنی کل سرنوشت زندگی ات دوباره نوشته می شه و بس.

در حال حاضر فکر می کنی با شرایط موجود بهترین انتخاب رو کردی ولی نمی دونی آیا همه چیز همون جور که می خوای پیش می ره یا نه!

توکل به خدا آرومت می کنه. صد در صد اون خیر ومصلحت تو رو بهتر از هر کس دیگه ای می دونه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:42  توسط noise  | 

خیلی یاد این دوست عزیزم می کنم که همیشه وقتی می خواست از سردی و گرمی روزگار منو دلداری بده می گفت "وقتی آدم عاشق بشه دیگه نمی تونه به کسی آزار برسونه چون با تمام موجودیت های اطرافش یکی می شه". وقتی عاشق بشی قدرتت چند برابر می شه. می تونی از غالب جسمت بیرون بیای و خستگی هات رو فراموش کنی. پاهات از خستگی توان ندارن ولی انگار یه چیز دیگه تو رو راه می ندازه.

می ریري، پیش می ری. اما یه روزی وقتی وایمیسی با خودت فکر می کنی یه وقت یادت نره کی این نعمتو بهت داد. یادت نره از بین خیلی از آدم های دوروبرت این تو بودی که انتخاب شدی تا همچنین روزهایی رو داشته باشی. یه نگاه به آسمون می ندازی لبخندشو می بینی و بهت می گه من مواظبتم. می گه خسته نشی ها، نا امید نشی ها من پیش تو هستم.

قدرتی چند برابر می گیری و سنگینی مسئولیت رو روی دوشت احساس می کنی. سنگینی که حالا بهت بال پرواز می ده و میری...

همچنان می ری...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:7  توسط noise  | 

در حالی که با مهارت خاصی سعی می کردم نوک پاهامو روی پله های دم در اتوبوس نگه دارم تا حین بازوبسته شدن در له نشم و با تمام وجود سعی می کردم تعادلم رو حفظ کنم، داشتم به گفته های مجری رادیو جوان که با شدت و شادابی خاصی از گرانی حرف می زد گوش می دادم.

اینکه مردم گرونی رو لمس می کنن و مسئولین کتمان و هزاران حرف دیگه ... و در آخر هم قرار بود با رئیس شورای اصناف در این ارتباط گفتگویی داشته باشند که علی رغم هماهنگی های قبلی ایشون جواب ندادن و در حالت خوشبینانه به دلایلی موجه تماس برقرار نشد.

چند روز پیش قبل از اینکه بگن نون فانتزی گرون شده من برای خرید نون به مغازه ای رفتم. مغازه دار بعد از اینکه فهمید من نون فانتزی می خوام بی مقدمه گفت خانم گرون شده ها! منم چی می گفتم با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم اشکالی نداره...

شاید اگه شهروند مسئولی بودم نباید می خریدم ولی تنها کاری که کردم این بود که گفتم چرا گرون شده و مغازه دار گفت چون آردمون گرون شده.

همون شب در تلویزیون اعلام کردن که هر کسی دید گرونی نون شده فرتی تماس بگیره تا ما برخورد کنیم! همه اهل خانواده از من خواستن تا تماس بگیرم و این نانوای خاطی رو ادب کنم. من این کارو نکردم نه به خاطر اون نانوا، برای خودم دلایلی دارم که اینجا نمی تونم مطرح کنم. به هر حال به قول گزارشگر رادیو این قصه سر دراز داره.

لطفاً در صورت آگاهی از این سوال من را نیز مطلع نمایید:

با اینکه هنوز مبلغی در ارتباط با پرداخت نقدی یارانه به شهروندان مشخص و به دنبال آن پرداخت نشده و اصولاً قانونی از جانب مجلس تصویب نشده است، چرا باید یارانه اقلام ضروری حذف شود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:18  توسط noise  | 

مدت هاست که کمتر می نویسم و بیشتر می خوانم. چشمان کنجکاوم به دنبال حروف و کلمات بروی صفحه مانیتور می گردد و ذهنم پس زمینه های نوشته ها را دنبال می کند.

حرف ها زیاد است که شاید به سبب رفیقی مهربان که روزهای لحظه لحظه با هم بودنمان کم کمک به سالی نزدیک می شود، در حریمی صادق و پاک بیان می شود. که این نعمت، بسی شکر پروردگار را می طلبد.

انگار حرف زدن، اندیشیدن و نوشتن باید در یک راستا و جهت باشد و در غیر اینصورت تو محکوم به سکوت در مجامع عمومی هستی. چرا اینگونه رخ می دهد؟ به تحلیل من برای بدست آوردن مقدساتی کثیف که بوی گنداب و تعفن آن همه جا را برداشته است، می باید سکوت کنیم. که از دستش ندهیم و همیشه به آن افتخار کنیم.

تا به حال شده است به دورغی که گفتید، به دزدی که کردید، به حقی که ناحق کردید، به تهمتی که زدید، به ریایی که کردید افتخار کنید. حال و روز امروز ما اینگونه است. کاش می شد تمام قداست ها را از ریشه خشکاند و دوباره رویاند. کاش می شد لحظه لحظه زندگی امامان و بزرگان دین و خط به خط قران را به اجرا گذاشت بی سوء استفاده، بی برداشت به نفع خود، بی هیچ چیز و فقط خود خود قران.

روده درازی نمی کنم. می گذارم سکوتم همچنان ادامه یابد. شاید این سکوت بلندترین فریادها شود.

 شاید شاید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:28  توسط noise  |